خانه / خاطرات قدیم

خاطرات قدیم

یادایام؛ سالروز عملیات کربلای ۴

 سوم دی ۶۵ آفتاب که غروب کرد وهوا تاریک شد ما را از مقرمان حرکت دادند به سمت منطقه عملیاتی کربلای ۴٫ سوارقایق شدیم و منتظرصدورفرمان برای عملیات . هنوز عملیات شروع نشده بود که  هواپیمای دشمن با پخش منور منطقه را مثل روز روشن کرده بود. تیروترکش هم دیگه …

ادامه مطلب »

خاطرات شهدا

اگه یادتون باشه یک دست نوشته از آقای عیسی عابدی گذاشته بودیم که خاطراتی از سه شهید قصابکلا بیان کردن. یک بنده خدایی بنام “حسین معلم” اونها رو تایپ کرده و در وبلاگش قرار داده. ازش تشکر میکنیم و اون متن رو در اینجا قرار میدیم. لینک دست نوشته ها …

ادامه مطلب »

خاطرات شهدا

خاطرات شهدا و خانواده های شهدای روستای قصابکلا میانده به قلم عباس عابدی. متن زیاد بود و تایپ کردنش سخت. عکسش رو گذاشتم اگه کسی دوست داشت تایپ کنه برامون تو قسمت نظرات بفرسته متن رو هم بزاریم اینجا. برای بزرگتر شدن عکس روی آن کلیک کنید

ادامه مطلب »

زغال دمال (از مطالب وبلاگ)

حاجی تعریف میکنه که:::: یه روز بعد از خوردن نهار به پدرم گفتم من میخوام امشب برم برای تهیه ی زغال و میخوام شب اونجا بمونم. پدر هم گفت که میری برو ولی مواظب حیوون ها باش. من هم سوار اسب شدم و به طرف شیاده رفتم. وقتی به جنگل …

ادامه مطلب »

یادی از شهید مهدی عابدی

این روزها که روزهای پر کار و پر زحمت نشا برنج است ، یه خاطره از برادر شهیدم براتون بگم تا خستگی یه روز کار با صلوات به روح تمامی شهدا از تنتون به در آید . … برای کمک به پدر و مادر برای انجام نشا برنج دیر تر …

ادامه مطلب »

در خواست خاطرات آزادگان

یادم میاد عمو موسی و حاج محمد علی که سال ۶۹ از عراق آزاد شدند مثل همه آزادگان یه دفترچه کوچک حدود ۶ در ۴ سانتیمتر داشتند که خلاصه خاطرات هر چند وقت اسارت را بصورت مخفیانه و به دور از چشم بعثیهای عراقی در چند کلمه به روز و …

ادامه مطلب »

یادی از شهید علی اکبر عابدی

  با سلام بر رهروان راه حق و حقیقت : هفته آینده همزمان با تولد امیرالمومنین حضرت علی (ع) و روز پدر، مصادف است با سی و یکمین سالگرد شهادت نوجوان پانزده ساله دشت کربلای فکه، شهید علی اکبر عابدی . نوجوان معصوم و مظلوم روستای قصابکلا که با عشق …

ادامه مطلب »

خاطراتی از برادر آزاده حاج محمد علی آبادیان

در بین افسران عراقی افسری بود که از بقیه ممتاز بود. او دارای قدی بلند، چاق و بسیار خشن و بی رحم بود. روزهای اول اسارت، سربازان عراقی با دستور او حداقل سه نوبت در روز به صورت دسته جمعی بچه ها را به قصد کشت کتک میزدند. کما اینکه …

ادامه مطلب »

خاطراتی از برادر آزاده موسی عابدی

ده ماه از اسارت سپری شده بود. یک گروه از سازمان صلیب سرخ برای اولین بار وارد اردوگاه شده بودند. آنها مقداری امکانات تفریحی از جمله توپ آورده بودند تا بچه ها اوقات فراغت خود را با آن بازی کنند. این توپها فقط بمدت ۳ روز که صلیبیها در اسارتگاه …

ادامه مطلب »

خاطرات اوسا مسلم

اوسا مسلم تعریف میکنه که: اون قدیما که من و برادرم (شهید حسن علیجانیان) سر کار میرفتیم وقت غذا خوردن که میشد من زود تر از اون سیر میشدم و زود تر از سر سفره بلند میشدم. یه روز که نزدیک پل آقاملک بودیم رو کرد به من و گفت: …

ادامه مطلب »